معانی کلمه : ابلی
لغت نامه دهخدا
ابلی . [ اَ لا ] (ع ن تف ) کهنه تر.
ابلی . [ اَ ب ُ ] (اِ) به لوترا، شرم ِ مرد.
ابلی . [ اِ ب ِ لی ی ] (ع ص نسبی ) رجل ابلی ؛ مردی اشتردار. (مهذب الاسماء).
فرهنگ معین
(اَ بُ ) (اِ. ) (عا. ) مخفف «ابوالقاسم » است و بیشتر آن را در مقام کوچک شمردن و خطاب به آشنا و خویشاوند که با او رو دربایستی نداشته باشند به کار می برند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) مخفف ( ابوالقاسم ) است و بیشتر آنرا در مقام کوچک شمردن و در خطاب به آشنا و خویشاوندی که با او تکلف و رو دربایستی نداشته باشند بکار میبرند و گاه آنرا بهر کس اطلاق کنند و مراد شخصی نیست که نام او ابوالقاسم باشد : یکی نیست از این مرتیکه بپرسد : ابلی خرت بچند است ? ( ص .هدایت . زنده بگورص ۴۴ ).
کهنه تر
کهنه تر
دانشنامه عمومی
مکانی که دارای آب و هوایی خوش می باشد ،
