هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستانرفت آن گل شکفته و در خاک شد نهانهنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابربی آب ماند نرگس آن تازه بوستانبا جام باده در وطن امروز بر فروزآن گوهری که هست مدد در صفای جانقد بلند او به مثل مثل نارونرنگ عجیب او به صفت رنگ ناردانبیگانه از ستاره ولیکن ستاره باربی بهره از عقیق ولیکن عقیق سانرخشان تر است پیکرش از جنس آفتابپیچان تر است قالبش از شاخ خیزراندر گوش او ز گوهر چرخ است گوشواربر فرق او ز مشک سیاهست طیلسانشنگرف را به گونه دلیل معین ستلیکن همی نماید زنگار ازودخانچون خاطر کریم صفا اندرو پدیدچون همت بلند جوادی درو عیانچون بر زمین ز پیکر خود سایه افگندسوی سپهر پشه ی زرین شود رواننقصان کجا رسد به طبایع ز روزگار؟تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان