معانی کلمه : دلیل
لغت نامه دهخدا
دلیل . [ دُ ل َ ] (اِخ ) نام محدثی است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. آنچه برای ثابت کردن امری بیاورند؛ حجت و برهان.
۲. رهبر؛ راهنما؛ مرشد.
〈 دلیل عقلی: دلیلی که مبتنی بر حکم عقل باشد.
〈 دلیل نقلی: دلیلی که مبتنی بر احکام شرع باشد.
۱. آنچه برای ثابت کردن امری بیاورند، حجت و برهان.
۲. رهبر، راهنما، مرشد.
* دلیل عقلی: دلیلی که مبتنی بر حکم عقل باشد.
* دلیل نقلی: دلیلی که مبتنی بر احکام شرع باشد.
۲. رهبر، راهنما، مرشد.
* دلیل عقلی: دلیلی که مبتنی بر حکم عقل باشد.
* دلیل نقلی: دلیلی که مبتنی بر احکام شرع باشد.
فرهنگ معین
(دَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - مرشد، راهنما. ۲ - راه ، طریق . ۳ - جهت ، سبب . ۴ - آن چه که برای اثبات امری به کار برند. ج . ادلاء ادله .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
دلیل (ترانه سلین دیون). «دلیل» (به انگلیسی: The Reason) تک آهنگی از هنرمند اهل کانادا سلین دیون است که در ۸ دسامبر ۱۹۹۷ (۱۹۹۷-12-۰۸) منتشر شد.
wiki: دلیل (ترانه سلین دیون)
مترادف و متضاد
برهان، بینه، حجت
بلد، راهبر، راهنما
انگیزه، جهت، سبب، علت
۱. بلد، راهبر، راهنما
۲. انگیزه، جهت، سبب، علت
۳. برهان، بینه، حجت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
انگیزه، رهنمون، سبب، فرنود، آوند، نخشه
واژه نامه بختیاریکا
نخ باریکی که با آن نخ ضخیم تری از سوزن گذرانند
