به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟بقای خویش نخواهم از آنکه میدانمکه اعتماد بر این روزگار فانی نیستخوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهدبه کوی عشق نشان به ز بینشانی نیستسیاه روی نداری شود که گر برومبه بزم دوست به جز خجلت ارمغانی نیستخزم به خرقهٔ پشمینِ خود که این گرمیبه خرقهٔ خز و در جامهٔ یمانی نیسترهین منّت چشمم نه چشمهٔ حیوانبگو به خضر که این وضع زندگانی نیستسراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیرجنون عشق بود این شترچرانی نیستبه پرسش دل من آیی آن زمان که مرابرای گفتن درد درون زبانی نیستبه زیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده استبه جان دوست که در زیر جامه جانی نیستتو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازممنم خجل که در این باغم آشیانی نیستوحید عصر خودی عارفا بدان امروزکه از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست