آمده از خود به تنگ کو سرِ دار فنانوبت منصور رفت گشته کنون دور ماتا نکنی ترک سر پای در این ره منهخود ره عشق است این هر قدمی صد بلاموجهٔ طوفان عشق کشتی ما بشکنددست ضعیفان بگیر بهر خدا ناخداخضر رهی کو که ما عاجز و درماندهایمکعبه مقصود دور خار مغیلان به پااز کف من برده دل آن بت پیمان گسلرشک بتانِ چو گل غیرت ترک خطاکیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار مناز لب تو حرف تلخ وز لب من مرحباگرچه نکردی قدم رنج به بالین منلااقل از بعد مرگ بر سر خاکم بیاسینهٔ اسرار را محرم اسرار سازای تو به زلف و به رخ رهزن و هم رهنما