ای شعله رخ آتش بدلم در زدهٔ بازیاقوت لب از خون که ساغر زدهٔ باززینسان که تو طرف کله از ناز شکستیبر افسر خورشید فلک برد زدهٔ بازدیگر چه خطا دیدهٔ ای آهوی چین چونوحشی صفت از سرزدهٔ سرزدهٔ بازتر کردهٔ از خون شهیدان لب لعلتداغی بدل لالهٔ احمر زدهٔ باززان آتش رخسار و زان غالیهٔ زلفآتش بدل و عود بمجمر زدهٔ بازای آنکه تو بر تارک اخترزدهٔ گامبر لطف تو است دیدهٔ اختر زدهٔ بازبر همزدهٔ رشتهٔ جمعیت دلهاچون شانه بر آن زلف معنبر زدهٔ بازشیرین ز شکرخنده کنی کام جهانیای غنچه دهان خنده بشکر زدهٔ بازاسرار ز نظم تو چکد آب لطافتگویا که در آن آب و هوا پر زدهٔ باز