ظَن مبر کز دودِ دل پیشت شکایت میکنمبا تو از بیداد بخت خو حکایت میکنممن که باشم؟ کآرزو باشد به پابوست مرااز سگانت التماس این عنایت میکنمنامت از غیرت نگویم لیک مقصودم توییقصهٔ شیرین اگر گاهی روایت میکنمگرچه قصد جان من دارد سگت با این همهترک جان میگیرم و او را حمایت میکنمکعبهٔ مقصود را اهلی نهان کردن ز خلقغایت جهل است و من سعیی به غایت میکنم