وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
ایا سرو قد ترک سیمین قفاندیدم به هجران تو جز جفاببستی دلم را به بند دو زلفنخواهی نمودن مرا زان رهاچگونه گذارم بر این روزگارتو از من جدا و من از دل جدارخ لعل تو کرده رویم زریرقد سرو توکرده پشتم دو تاچنان گریم اندر فراق تو منکه بر آس گردون کنم آسیابلای من از عشق تو خاسته استمنم روز و شب بر بلا مبتلابود رنج بیگنج بس بینَسَقبود هجر بیوصل بس بیبهاچو بیماری از هجر پیدا شودنباشد بجز وصل آن را شفابود از بس محنت اندر فرحبود از پس شدّت اندر رَخاهر آن درد کان نکبتی را ندیدندانم جز از جود خواجه دواجمال دول، ناصر دین و دادسپهر وفا شمس دین بوالوفابه آزادمردی دری برگشادکه بازار آزادگان شد رواسعادت همی زو ستاند مددکفایت همی زو فزاید بهابود زیر حکمش همیشه قدربود پیش امرش همیشه قضانه در رسم او راه گیرد نفاقنه در راه او راه یابد ریابود ملک را دولتش قهرمانبود جاه را خدمتش کیمیابود تنگ با نعمت او زمینبود پست با همت او سمامر ابرار را حضرتش مستقرمر اَحْرار را درگهش مُلْتَجاتو گویی سرشت وی آمد کرمتوگویی حیات وی آمد حیاتویی صاحب سود را مقتدیتویی نایب فضل را مقتداز انعام تو منبسط شد زمیندر ایام تو مندرس شد فناسخاوت تو داری پدر بر پدرمروت تو داری نیا بر نیاتویی مفضل ملت ایزدیتویی مُنعِم دولت پادشاز رحمت فرستی به سائل درمبه صد خیل بخشی به زائر عطابجز فضل تو هر چهگویم هدربجز مدح تو هر چه گویم هَبا