ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرامگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرابه محالی و خطائی که تو را هست خیالخط مکش بر من و بیهوده میازار مراچند گویی که به یکبار زبونگیر شدیمن زبونم تو زبانگیر مپندار مرااز همه خلق من امروز خریدار توامگرچه هستند همه خلق خریدار مراتو شناسی که به جز من نسزد جفت تو رامن شناسم که به جز تو نسزد یار مراتا طلبکار سر زلف تو باشد دل منبا تو باشد به همه حال سروکار مراآیم ای دوست به نزدیک تو بارم ندهیخود دلت بار دهد تا ندهی بار مراگر همی با من دلخسته تلطف نکنیبه تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا