آن شب که مرا بودی وصل تو به کف بربا دوست نشستم به سرکوی لَطَف برابروش کمان بود و هدف ساختم از دلتا غمزهٔ او تیر همی زد به هدف برپر دُر صدفی داشت عقیقین و همان شبغواص صدف یافته بودم به صدف برگفتی خط مشکینش بر عارض سیمینطغرای جمال است به منشور شرف بردر خلد به نظارهٔ طغرای جمالشگرد آمده حوران بهشتی به غُرَف برگفتیکه مگر هست زپیراهنکُحلیپیدا شده دستیکه زند نقره به دف بر