مه را وجود گفتن با روی او نیارمتشبیه شام بستن بر موی او نیارمگفتم که خوانمش جان دل گفت آن تودانیمن باری این دلیری با خوی او نیارمخواند مر اسک خود وین طرفه تر که هرگزاز بیم او چمیدن در کوی او نیارمدریا کشم بساغر لیکن چو با وی افتمگربط شوم گذشتن از جوی او نیارمصد بار آب رویم رویش ببرد واللهاین بار اگر برد جان برروی او نیارمخواهم که گوی باشم، چو گان حکم اوراچون بنگرم به بینم بازوی او نیارمچون اوست کعبه دل من جمله روی کردموان روی تو توانم جز سوی او نیارمگر باد صبح گردم هرجا که رهنوردمجز خاک او نبوسم جز بوی او نیارم