ز ضعف تن مژهام را به هم رسیدن نیستنبستن مژه از مرده بهر دیدن نیستخوشم به سنگدلیهای او که درد مرادل ار نه سنگ بود، طاقت شنیدن نیستمرا جفای تو پابستهتر کند، آریچو پر بسوزد پروانه را پریدن نیستبه خون تپیدن بسمل، یقین نمود مراکه بعد کشته شدن نیز آرمیدن نیستچه شد که از رخ او گل نچیدهام کان گلبرای زینت باغ است، بهر چیدن نیستتأسف است که بر روزگار رفته خوردبرای کشته شدن صید را تپیدن نیستچگونه آه کشم، کآنچنان گرفتارمبه دست غم که مجال نفس کشیدن نیست