معانی کلمه : گویایی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سخن گویی.
۲. پنداری، پنداریا، ظاهراً.
۲. پنداری، پنداریا، ظاهراً.
فرهنگ فارسی
۱ - گفتن نطق بر زبان راندن : هر بنده از بندگان که در بندگی من است در وقت گویایی من باین قسم ... آزادند . ۲ - زبان آوری فصاحت : مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست کمال حسن ببندد زبان گویایی . ( سعدی ) ۳ - قو. ناطقه نطق : چون حواسهای تو ار کار فرو ماند و در بینایی و گویایی و شنوایی ... همه بر تو بسته شد ...
مترادف و متضاد
تکلم، ناطقه، نطق، ≠ لکنت
speech (اسم)
نطق، خطابت، حرف، گفتار، صحبت، سخن، سخنرانی، خطبه، گویایی، قوه ناطقه
