معانی کلمه : گسسته
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پاره شده.
۲. بریده شده.
۳. گسیخته.
۲. بریده شده.
۳. گسیخته.
فرهنگ معین
(گُ سَ تِ ) (ص مف . ) جدا کرده ، از هم جدا شده ، باز شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - جدا شده منقطع . ۲ - دور شده قطع شده . ۳ - پراکنده پریشانمقابل متراکمانبوه : آن آمدن ابر گسسته نگر از دور گویی زکلنگان پراکنده قطاریست . ( فرخی ) ۴ - رها شده.۵ - از بین رفته نابود شده. ۶ - وامانده ( از راه رفتن ) کوفته . ۷ - باز شده گشاده : تنش جای دیگر دگر جای سر گشاده سلیح و گسسته کمر . ۸ - ویران کرده درهم ریخته .
مترادف و متضاد
پاره، جدا، جدا، شکسته، گسیخته، منقطع، ≠ پیوسته
واژه نامه بختیاریکا
جُل جل؛ فاله فاله
