معانی کلمه : گساردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خوردن.
۲. می خوردن.
۳. غم خوردن.
۲. می خوردن.
۳. غم خوردن.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص م . ) ۱ - نهادن ، گذاشتن . ۲ - خوردن ، خوردن شراب و غم .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) طی کردن سپری کردنگذرانیدن : کار آن چنان که آید بگزارم عمر آن چنان که باید بگسارم . ( مسعود سعد )
مترادف و متضاد
آشامیدن، نوشیدن
سپری کردن، طی کردن
زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن
۱. آشامیدن، نوشیدن
۲. زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن
۳. سپری کردن، طی کردن
