معانی کلمه : گرگینه
لغت نامه دهخدا
گرگینه. [گ ُ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) مطلق پوستین را گویند. ( برهان ) ( غیاث ). نوعی از پوستین. ( آنندراج ) :
ز باران کجا ترسد آن گرگ پیر
که گرگینه پوشد بجای حریر.صیدگاهش ز خون دریاجوش
گاه گرگینه گه پلنگی پوش.
ز باران کجا ترسد آن گرگ پیر
که گرگینه پوشد بجای حریر.صیدگاهش ز خون دریاجوش
گاه گرگینه گه پلنگی پوش.
فرهنگ عمید
۱. پوست گرگ.
۲. نوعی پوستین.
۲. نوعی پوستین.
فرهنگ معین
(گُ نِ ) (اِمر. ) پوستین .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) منسوب به گرگ . ۲ - ( اسم ) پوست گرگ . ۳ - نوعی از پوستین : صید گاهش زخون دریا جوش گاه گرگینه گه پلنگی پوش . ( نظامی )
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: گرگینه (پسر) (فارسی) (تلفظ: gorgine) (فارسی: گرگینه) (انگلیسی: gorgineh)
معنی: پوست گرگ
معنی: پوست گرگ
