معانی کلمه : گدازان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. در حال گداختن.
۲. سوزان، سوزاننده: فرو گفت با او سخن های تیز/ گدازان تر از آتش رستخیز (نظامی۵: ۹۲۰ ).
۲. سوزان، سوزاننده: فرو گفت با او سخن های تیز/ گدازان تر از آتش رستخیز (نظامی۵: ۹۲۰ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ذوب شونده ذائب در حال ذوب شدن : از آن شکر لبانست این که دایم گدازانم چو اندر آب شکر . ( دقیقی ) ۲ - سوزان سوزنده سوزاننده : فرو گفت با او سخنهای تیز گدازنتر از آتش رستخیز . ( نظامی )
