معانی کلمه : کینه جویی
لغت نامه دهخدا
کینه جویی. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) کینه خواهی. ( ناظم الاطباء ). انتقام جویی. دشمنی :
عجب ناید ز خوبان تندخویی
چنان کز مهر گردون کینه جویی.کینه جویی روش احسان نیست
هرکه احسان نکند انسان نیست.و رجوع به کینه جو و کین جویی شود.
عجب ناید ز خوبان تندخویی
چنان کز مهر گردون کینه جویی.کینه جویی روش احسان نیست
هرکه احسان نکند انسان نیست.و رجوع به کینه جو و کین جویی شود.
فرهنگ فارسی
انتقام جویی
مترادف و متضاد
nemesis (اسم)
کینه جویی، انتقام، قصاص
