کینه جوی. [ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) انتقام خواهنده. انتقام طلب. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). انتقام جو. انتقام کشنده : جز به مادندر نمانداین جهان کینه جوی با پسندر کینه دارد همچو با دختندرا.رودکی ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).چنان همچو کیخسرو کینه جوی تو را بیش بود از کیان آبروی.دقیقی.منم پور آن نیکبخت آبتین که ضحاک بگرفت ز ایران زمین بکشتش به زاری و من کینه جوی نهادم سوی تخت ضحاک روی.فردو...