معانی کلمه : کیف کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(کِ. کَ دَ ) (مص ل . ) لذُت بردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - لذت بردن . ۲ - نشئه گرفتن . یا کیف کردن با کسی . ۱ - با او آرمیدن باوی جماع کردن .
مترادف و متضاد
please (فعل)
سرگرم کردن، خوشحال کردن، خشنود ساختن، لطفا، دلپذیر کردن، کیف کردن
