معانی کلمه : کون جنبانیدن
لغت نامه دهخدا
کون جنبانیدن. [ جُم ْ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از تعظیم دادن. ( آنندراج ) :
خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد از دماغ
لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای.|| رقص و مسخرگی. ( آنندراج ). حرکت دادن نشستنگاه در حال رقص و غیره. ( فرهنگ فارسی معین ).
خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد از دماغ
لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای.|| رقص و مسخرگی. ( آنندراج ). حرکت دادن نشستنگاه در حال رقص و غیره. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
کنایه از تعظیم دادن یا رقص و مسخرگی
