کون . [ ک َ وَ ] (اِ) درختی است خاردار و ساق آن بی خار. صاحب مخزن الادویه گفته به فارسی آن را کُم گویند و به شیرازی بالش عاشقان خوانند به سبب درشتی خارهای آن و به عربی آن را قتادة و شجرةالقدس نامند. (آنندراج ). و رجوع به گَوَن شود.
گَون#NAME?
۱. بودن.
۲. هستی یافتن؛ پدید آمدن.
۳. (اسم) هستی و عالم وجود.
〈 کونوفساد: (فلسفه) هستی یافتن و تباه شدن که به طور پیوسته بر جهان هستی عارض میگردد.
〈کونومکان: [مجاز] مجموع آنچه در عالم وجود دارد؛ جهان هستی.
(کَ یا کُ) [ ع . ] (اِمص .) هستی ، وجود.
[ په . ] (اِ.) سرین ، نشستگاه . ؛ ~ کسی گُهی بودن کنایه از: در کاری مشکوک دست داشتن . ؛ ~ سوزه کنایه از: حسادت شدید. ؛~ گشاد بودن کنایه از: تن به کار ندادن ، تنبل و بی حال بودن . ؛ ~ نشور کنایه از: نجس ، بی دین و لامذهب .
ته
دبر، سرین، ماتحت، مخرج، مقعد، نشستنگاه
۱. ته،
۲. دبر، سرین، ماتحت، مخرج، مقعد، نشستنگاه