معانی کلمه : کلندره
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( صفت اسم ) ۱ - مردم نا تراشیده و نا هموار . ۲ - چوب کند. نا تراشیده که گاه آنرا در پس در اندازند تا گشوده نگردد و گاه سوراخ کنند و پای مجرمان را بدان محکم نمایند : ( بر گردن مخالف و بر پای دشمنت نکبت کند دو شاخی و محنت کلندری ) . ( پور بهای جامی )
