معانی کلمه : کلافه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بیتاب؛ سردرگم.
۲. = کلاف
〈 کلافه شدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] مانند کلاف سردرگم شدن؛ سرگشته شدن؛ گیج شدن.
〈 کلافه کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز] کسی را مانند کلاف سردرگم کردن؛ گیج کردن؛ سرگشته ساختن.
فرهنگ معین
(کَ فِ ) (ص . ) ۱ - درهم پیچیده . ۲ - دارای حالت ناراحت وبی تاب بر اثر رویارویی با یک وضع آزاردهنده مثل سر و صدا، درد یا گرما و...
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ریسمانی خام که از دوک بر چرخه پیچند . ۲ - گلول. نخ . ۳ - ( کشتی ) یکی از فنون کشتی قدیم و آن پیچیدن حریف است مثل کلافه : ( همچو دستار کثیفی که بپیچد ملا بکلافه است فنت ای صنم حور لقا . )
گویش مازنی
کلاف و گلوله ی نخ
/kelaafe/ کلاف و گلوله ی نخ
مترادف و متضاد
کلاف، گلولهنخ، مچاله
آشفته، بستوه، بستوهی، پریشان، گیج
۱. کلاف، گلولهنخ، مچاله
۲. آشفته، بستوه، بستوهی، پریشان، گیج
hank (اسم)
حلقه، قرقره، ماسوره، قلاب، کلافه، کلاف، طعمه شکار
واژه نامه بختیاریکا
ازگونه های حرکت اسب در سوارکاری
