کلافه کردن. [ ک َ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گرد آوردن. ( آنندراج ) : شور خیال صرصر قهرت کلافه کرددستار را به فرق جهان پهلوان برق.اشرف ( از آنندراج ).تا می توان به رشته طول امل مپیچ نکبت کلافه کردن مرد است عیب و عار.اشرف ( از آنندراج ).|| مانند کلافه سردرگم کردن. گیج کردن : از بس حرف زد مرا کلافه کرد. ( فرهنگ فارسی معین ). || سخت ناراحت کردن : گرما کلافه اش کرده بود. ( فرهنگ فارسی معین ). || م...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - مانند کلافه سر در گم کردن گیج کردن : ( از بس حرف زد مرا کلافه کرد ) . ۲ - سخت ناراحت کردن : ( گرما کلافه اش کرده بود ) .