کامگار شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) پیروزی یافتن.به مقصود و آرزو رسیدن. نایل آمدن. کامیاب و مقضی المرام گشتن. غلبه یافتن. چیره شدن بر کسی : بر آن لشکر آنگه شود کامگارکه بگشایداز بند اسفندیار.فردوسی.شوی بر تن خویش بر کامگاردلت شاد گردد چو خرم بهار.فردوسی.فریدون چو شد بر جهان کامگارندانست جز خویشتن شهریار.فردوسی.ببخشد گنه چون شود کامگارنباشد سرش تیز و نابردبار.فردوسی.رنج نادیده کامگار شدندهر یکی بر ی...