کامران بودن. [ دَ ] ( مص مرکب ) کامروا و موفق بودن. پیروز و غالب بودن : که من بودم اندر جهان کامران مرا بود شمشیر و گرز گران.فردوسی.کامران باش و شادمانه بزی دشمنانت اسیر گرم و حزن.فرخی.تو کامران باش و دشمن توسرگشته و مستمند و بدکام.فرخی.جاودان بادی بعالم پادشاه و کامران خاک حلم و باد شوکت آب لطف و ناز تاب.سوزنی.که دایم شهریارا کامران باش بصاحب دولتی صاحبقران باش.نظامی.جهان را تا ابد شاه جهان بادبر...