معانی کلمه : کاغذ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(غَ ) [ از چی . ] (اِ. ) ورقة نازک ، خم پذیر و مسطحی که معمولاً از خمیر الیاف گیاهی ساخته می شود و غالباً بر آن چیز نویسند یا چاپ کنند. ، ~سیاه کردن کنایه از: نویسندگی کردن ، نوشتن (حالت تحقیر ). ،~پاره کاغذی که محتوی آن فاقد ارزش است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: kâqaz
طاری: kâqaz
طامه ای: kâqaz
طرقی: kâqaz
کشه ای: kâqaz
نطنزی: kâqez
مترادف و متضاد
منشور
قرطاس
عریضه، مراسله، مرقومه، نامه، نوشته
۱. قرطاس
۲. منشور
۳. عریضه، مراسله، مرقومه، نامه، نوشته
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
قاقذ
