معانی کلمه : کابلی
لغت نامه دهخدا
کابلی . [ ب ُ ] (اِخ ) ابوالفضل فلکی . رجوع به فلکی شود.
کابلی . [ ب ُ ] (اِخ ) ضیاءالدین محمود. رجوع به ضیاءالدین محمودالکابلی (حکیم ) شود.
کابلی . [ ب ُ ] (اِخ ) برادر محمدخان قورجی . (تاریخ شاهی ص 326).
فرهنگ عمید
۱. از مردم کابل.
۲. تهیه شده در کابل: ز ترکان بسی در پس پشت اوی / یکی کابلی تیغ در مشت اوی (فردوسی: ۸/۴۵۳ ).
۳. [قدیمی] = کولی
۲. تهیه شده در کابل: ز ترکان بسی در پس پشت اوی / یکی کابلی تیغ در مشت اوی (فردوسی: ۸/۴۵۳ ).
۳. [قدیمی] = کولی
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از نغمات موسیقی مراسمی که با سرنا و نقاره نواخته شود
/kaaboli/ از نغمات موسیقی مراسمی که با سرنا و نقاره نواخته شود
