معانی کلمه : ژنده
لغت نامه دهخدا
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد بنزدیک او ژنده شیر.
چو بشنید سهراب برجست زود
بیامد بر ژنده برسان دود.
فرهنگ عمید
۱. پاره.
۲. کهنه؛ فرسوده.
۳. (اسم) جامۀ کهنه و پارهپاره: ◻︎ نه سلطان خریدار هر بندهایست / نه در زیر هر ژندهای زندهایست (سعدی۱: ۱۰۳)
بزرگ؛ کلان؛ عظیم. Δ بیشتر در صفت پیل، گرگ، شیر، و مانند اینها آمده است: ◻︎ زمانی همی بود سهراب دیر / نیامد به نزدیک او ژندهشیر (فردوسی: ۲/۱۵۵).
فرهنگ معین
( ~.) (ص .) بزرگ ، عظیم .
(ژَ دِ یا دَ) (ص . اِ.) 1 - پاره . 2 - کهنه .
(ژَ دِ یا دَ ) (ص . اِ. ) ۱ - پاره . ۲ - کهنه .
( ~. ) (ص . ) بزرگ ، عظیم .
( ~. ) (ص . ) بزرگ ، عظیم .
فرهنگ فارسی
مندرس، کهنه و پاره
پاره، فرسوده، جامه کهنه وپاره پاره، ژندهم گویند
( صفت ) بزرگ عظیم مهیب : ژنده پیل.
( صفت ) بزرگ عظیم مهیب : ژنده پیل.
جملات نمونه
لباسهای ژندهی آن گدای پیر
the tattered clothes of that old beggar
مترادف و متضاد
پاره، پارهپوره، پوسیده، خرقه، خلق، غاز، فرسوده، کهنه، مندرس
