معانی کلمه : ژاژیدن
لغت نامه دهخدا
ژاژیدن. [ دَ ] ( مص ) ژاژ خائیدن. هرزه گفتن. ( کذا فی تحفة السعادة ) :
خواری از او بس بود آن کت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش.شعر ژاژیدن لهاشم تست
علک خائیدن لهاشم خر.|| نشخوار کردن. || عوعو کردن مثل سگ. ( آنندراج ).
خواری از او بس بود آن کت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش.شعر ژاژیدن لهاشم تست
علک خائیدن لهاشم خر.|| نشخوار کردن. || عوعو کردن مثل سگ. ( آنندراج ).
فرهنگ عمید
ژاژ خاییدن، هرزه درایی کردن، یاوه سرایی کردن: خواری از او بس بُوَد آن کت کند / رنجه به ژاژیدن بسیار خویش (ناصرخسرو: ۱۷۸ ).
