معانی کلمه : چمیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. راه رفتن به ناز و خرام، خرامیدن.
۲. راه رفتن، حرکت کردن: نزیبد مرا با جوانان چمید / که بر عارضم صبح پیری دمید (سعدی۱: ۱۸۳ ).
۳. خمیدن و به طرفی کج شدن از روی ناز: چو باد صبا بر گلستان وزد / چمیدن درخت جوان را سزد (سعدی۱: ۱۸۳ ).
۲. راه رفتن، حرکت کردن: نزیبد مرا با جوانان چمید / که بر عارضم صبح پیری دمید (سعدی۱: ۱۸۳ ).
۳. خمیدن و به طرفی کج شدن از روی ناز: چو باد صبا بر گلستان وزد / چمیدن درخت جوان را سزد (سعدی۱: ۱۸۳ ).
فرهنگ معین
(چَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - خرامیدن ، راه رفتن به ناز. ۲ - پیچ و خم خوردن .
فرهنگ فارسی
خرامیدن، راه رفتن بنازوخرام، خمیدن، خم شده
( مصدر ) ۱ - راه رفتن بناز خرامیدن . ۲ - راه رفتن متمایل با پیچ و خم راه رفتن . ۳ - پیچ و خم خوردن .
( مصدر ) ۱ - راه رفتن بناز خرامیدن . ۲ - راه رفتن متمایل با پیچ و خم راه رفتن . ۳ - پیچ و خم خوردن .
گویش بختیاری
خمیدن.
مترادف و متضاد
پیچوتابخوردن
تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن
خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن
۱. خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن
۲. پیچوتابخوردن
۳. تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن
strut (فعل)
خرامیدن، چمیدن
