معانی کلمه : چخیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کوشیدن، کوشش کردن: در تپیدن سست شد پیوند او / وز چخیدن سختتر شد بند او (عطار: ۴۰۱ ).
۲. ستیزه کردن: به کابل که با سام یارد چخید / که خواند از آن زخم گرزش چشید (فردوسی: ۱/۲۳۶ )، سپاه است یکسر همه کوه و شخ / تو با پیل و با پیلبانان مچخ (فردوسی: لغت نامه: چخیدن ).
۳. سخن گفتن.
۲. ستیزه کردن: به کابل که با سام یارد چخید / که خواند از آن زخم گرزش چشید (فردوسی: ۱/۲۳۶ )، سپاه است یکسر همه کوه و شخ / تو با پیل و با پیلبانان مچخ (فردوسی: لغت نامه: چخیدن ).
۳. سخن گفتن.
فرهنگ معین
(چَ دَ )(مص ل . ) ۱ - کوشیدن . ۲ - ستیزه کردن .
فرهنگ فارسی
کوشیدن، کوشش کردن، ستیزه کردن، ستیزه کرده شده
( مصدر ) ( چخید چخد خواهد چخید بچخ چخنده چخیده ) ۱- کوشیدن سعی کردن .۲- ستیزه کردن . ۳- دم زدن .
کوشیدن ٠ کوشش کردن ٠ سعی کردن ٠ چغیدن ٠ یا ستیزه کردن .
( مصدر ) ( چخید چخد خواهد چخید بچخ چخنده چخیده ) ۱- کوشیدن سعی کردن .۲- ستیزه کردن . ۳- دم زدن .
کوشیدن ٠ کوشش کردن ٠ سعی کردن ٠ چغیدن ٠ یا ستیزه کردن .
مترادف و متضاد
حرف زدن، دمزدن
دشمنی کردن، خصومتورزیدن
کوشیدن، تلاش کردن، سعی کردن
ستیزه کردن، جنگیدن، مبارزه کردن
۱. حرف زدن، دمزدن
۲. کوشیدن، تلاش کردن، سعی کردن
۳. ستیزه کردن، جنگیدن، مبارزه کردن
۴. دشمنی کردن، خصومتورزیدن
