چاک شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) پاره شدن. شکافته شدن. دریده شدن : یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر.رودکی.چو ویسه چنان دید غمناک شددلش گفتی از غم بدو چاک شد.فردوسی.یکی تیغ زد شاه بر گردنش همه چاک شد جوشن اندر تنش.فردوسی.ز خشکی دهان هوا کاک شددل خاک از تشنگی چاک شد.فردوسی.گر بماندیم زنده بردوزیم جامه ای کز فراق چاک شده ور بمردیم عذر ما بپذیرای بسا آرزو که خا...