معانی کلمه : پیروزمند
لغت نامه دهخدا
پیروزمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) فیروزمند. مظفر. باپیروزی. منصور. فاتح. برمُراد. کامیاب :
بنوعی دلم گشت پیروزمند
کزآن گونه دیوی درآمد ببند.
بنوعی دلم گشت پیروزمند
کزآن گونه دیوی درآمد ببند.
فرهنگ عمید
۱. پیروزی یافته، به پیروزی رسیده، مظفر، پیروزوَر.
۲. کامیاب.
۲. کامیاب.
فرهنگ فارسی
پیروزی یافته، به پیروزی رسیده، کامیاب، مظفر
( صفت ) ۱- با پیروزیمظفرمنصور فاتح فیروزمند. ۲- بمراد رسیده کامیاب : بنوعی دلم گشت پیروز مند کزان گونه دیوی در آمد ببند. ( نظامی )
( صفت ) ۱- با پیروزیمظفرمنصور فاتح فیروزمند. ۲- بمراد رسیده کامیاب : بنوعی دلم گشت پیروز مند کزان گونه دیوی در آمد ببند. ( نظامی )
مترادف و متضاد
کامیاب، مرادمند، موفق
پیروزگار، غالب، فاتح، منتصر، فیروزمند، مظفر، منصور ≠ مغلوب
۱. پیروزگار، غالب، فاتح، ، منتصر، فیروزمند، مظفر، منصور
۲. کامیاب، مرادمند، موفق ≠ مغلوب
