پیران سر. [ س َ ] ( اِ مرکب ، ق مرکب ) پیرانه سر. ایام پیری. سر پیری. بروزگار کهنسالی : بار خدا بعبدلی را چه بودکزپس پیران سر دیوانه شد.معروفی بلخی.ببینی کزین بی هنر دخترم چه رسوایی آمد به پیران سرم.فردوسی.همی گفت کاندر جهان کس ندیدبه پیران سر این بد که بر من رسید.فردوسی.چو آمد مرا روز کین خواستن به پیران سر این لشکر آراستن.فردوسی.مگر بازگردد ز بدنام من به پیران سر این بد سرانجام من.فردوسی.نبینی ک...
فرهنگ عمید
روزگار پیری، سر پیری: به پیران سر اکنون برآوردگاه / بگردیم یک با دگر بی سپاه (فردوسی: ۴/۱۱۵ ).
فرهنگ فارسی
ایام پیریسر پیری.یا به پیران سری . بروزگار پیری : چو آمد مرا روز کین خواستن به پیران سر این لشکر آراستن . ( فردوسی ) پیرانه سر ایام پیری