معانی کلمه : پچ
لغت نامه دهخدا
پچ . [ پ ِ ] (اِخ ) نامی است که آرناؤدها و ملل اسلاو به قصبه ٔ ایپک دهند. رجوع به ایپک شود.
هستم ز شرّ چونار ز دانه به تیرمه
وز خیر پُچ میانه چو اندر بهار سیر.
فرهنگ عمید
پوچ#NAME?
= پوچ
فرهنگ فارسی
پوچ، پوک
( صفت ) میان تهی پوک پوچ .
نامی است که آرناودها و ملل اسلاو به قصبه ایپک دهند
( صفت ) میان تهی پوک پوچ .
نامی است که آرناودها و ملل اسلاو به قصبه ایپک دهند
دانشنامه عمومی
پِچْ:(pech) در گویش گنابادی یعنی مشکل ، دردسر ، مشکل تراشی ، سخت تر کردن کار || پَچَ:(pacha) در گویش گنابادی یعنی ساق پا
گویش مازنی
۱پیچیدن ۲یک نخ سیگار – یک نخ
۱آماده کردن شالی زار برای کشت ۲نرم کردن کلوخ شالی زار
/pach/ آماده کردن شالی زار برای کشت - نرم کردن کلوخ شالی زار & پیچیدن - یک نخ سیگار – یک نخ
واژه نامه بختیاریکا
پرچ؛ خار پرچ. مثلاً خرزا پچ سر ره یعنی خرزا همیشه باعث زیان است و اوست که علی رغم انتظار مانع می شود و آسیب می رساند.
( پِچ ) نمایان؛ برجسته
( پِچ ) نمایان؛ برجسته
