معانی کلمه : پوسیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پوسیده شدن.
۲. پوده شدن چیز کهنه.
۳. پوده شدن چیزی در اثر رطوبت یا مرور زمان: تبه گردد این روی و رنگ رخان / بپوسد به خاک اندرون استخوان (فردوسی: لغت نامه: پوسیدن ).
۲. پوده شدن چیز کهنه.
۳. پوده شدن چیزی در اثر رطوبت یا مرور زمان: تبه گردد این روی و رنگ رخان / بپوسد به خاک اندرون استخوان (فردوسی: لغت نامه: پوسیدن ).
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل . ) ۱ - فرسوده شدن ، فاسد شدن ، کهنه شدن . ۲ - عفونت یافتن . ۳ - پژمرده شدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- متخلخل و سبک شدن چیزی بر اثر گذشت زمان یا بعللی دیگر فساد پذیرفتن . ۲- عفونت یافتن . ۳- پژمرده شدن .
گویش اصفهانی
تکیه ای: bepüsi
طاری: püsây(mun)
طامه ای: pisâɂan
طرقی: püsâymun
کشه ای: pisâymun
نطنزی: pusâɂan
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
پِیسِستِن
