پف. [ پ ُ ] ( اِ صوت ) بادی بود که از دهان بدرآرند برای کشتن چراغ یا تیز کردن آتش یا سرد کردن چیزی گرم و امثال آن. پفو. فوت. دم. باد : معاذاﷲ که من نالم ز چشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او رابیک لج پخج هم کردن توانش.یوسف عروضی ( از لغت نامه اسدی چ پاول هورن ).هر که درسر چراغ دین افروخت سبلت پف کنانش پاک بسوخت.سنائی.خط بمن انداخت گفت خَوه برو خَوه نی کشت چراغ امید من به یکی پف....
فرهنگ عمید
۱. بادی که از دهان و میان دو لب خارج کنند برای خاموش کردن چراغ یا برافروختن آتش یا خنک کردن یک چیز گرم. ۲. (اسم ) ورم، آماس.
فرهنگ معین
(پُ ) (اِصت . ) ۱ - بادی که در اثر جمع کردن هوا از دهان به در آید. ۲ - آماس ، ورم .
فرهنگ فارسی
بادی که ازدهان ومیان دولب خارج کنندبرای خاموش، چراغ یابرافروختن آتش یاخنک کردن یک چیزگرم ( اسم ) ۱- بادی بود که از دهان بدر آرند برای خاموش کردن چراغ یا تیز کردن آتش یا سرد کردن چیزی گرم و امثال آن فوت دم پفو باد . ۲- آماس ورم .
گویش مازنی
۱پوک ۲سست ۳فوت
۱لفظی که از بوییدن بوی بد ابراز گردد ۲جگر سفید ۳باد کرده ...
/paf/ لفظی که از بوییدن بوی بد ابراز گردد - جگر سفید ۳باد کرده – متورم ۴موی پف کرده & پوک - سست ۳فوت