معانی کلمه : پشنجیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پشنگ زدن، پشنگ کردن، پاشیدن آب یا مایع دیگر به کسی یا چیزی: به خنجر همه تنْش انجیده اند / بر آن خاک خونش پشنجیده اند (لبیبی: شاعران بی دیوان: ۴۸۰ ).
فرهنگ معین
(پَ شَ دَ )(مص م . ) = بشنجیدن : آب و امثال آن پاشیدن ، گل نم زدن ، پشنگ زدن .
فرهنگ فارسی
پاشیدن آب یامایع دیگربکسی یاچیزیپاشیده شده
( مصدر ) آب و امثال آنذ پاشیدن گل نم زدن پشنگ زدن .
( مصدر ) آب و امثال آنذ پاشیدن گل نم زدن پشنگ زدن .
