پرنهیب. [ پ ُ ن ِ / ن َ ] ( ص مرکب ) پرترس. پربیم. پرتشویش. پراضطراب : از آن خواب کز روزگار درازبدید و ز هر کس همی داشت رازسرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کامد بتنگی نشیب.فردوسی.چو بنمود رخ آفتاب از نشیب دل موبد از شاه شد پرنهیب که شاه جهان برنخیزد ز خواب...فردوسی.بدان شادمانی و آن فرّ و زیب چرا شد دل روشنت پرنهیب.فردوسی.بیامد گریزان و دل پرنهیب همی تاخت اندر فراز و نشیب.فردوسی.ز بالا چو برق آمد ...
فرهنگ عمید
پرترس وبیم، پرهراس: بدان شادمانی و آن فرّوزیب / چرا شد دل روشنت پرنهیب (فردوسی: ۷/۸۷ ).