پای بست. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) گرفتار. پای بسته. مقید. اسیر محبت. ( برهان ) : بعد از اعلام احوال آن جماعت که پای بست دام فعل خویش گشته بودند. ( جهانگشای جوینی ).گشاده ره پیل تا در شکست از ایشان نگردد سپه پای بست.اسدی.هر که او پای بست روی تو شدپشت دست از نهیب برخاید.خاقانی.کجا باز داند چو شد پای بست که خواهد زبردست سلطان نشست.امیرخسرو.دل پای بست زلف تو شد عقل ازو مجوی عاقل نمیگذارد بر دم مار پای.( ...
فرهنگ عمید
= پابست: اول اندیشه وآنگهی گفتار / پای بست آمده ست و پس دیوار (سعدی: ۵۶ )، خواجه در بند نقش ایوان است / خانه از پای بست ویران است (سعدی: ۱۵۰ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- گرفتار اسیر مقید . ۲- دلباخته.۳- ایستاده و منتظر. ۴- بیکار. ۵- ( اسم ) بنیاد عمارت پابست بن پی بنیان لاد اساس : ( خانه از پای بست ویرانست خواجه در بند نقش ایوانست . ) ( سعدی ) یا پای بست بودن . ۱- گرفتار بودن مقید بودن . ۲- دلباخته بودن .