معانی کلمه : ونگ
لغت نامه دهخدا
ونگ . [ وَ / وِ] (ص ) ونک . تهی . خالی .
فرهنگ عمید
صدای گریۀ بچه؛ ونگونگ.
۱. تهی؛ خالی.
۲. تهیدست؛ درویش و مفلس: ◻︎ ما از شمار آدمیانیم تنگدست / کز معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ (سوزنی: مجمعالفرس: ونگ).
۱. تهی، خالی.
۲. تهی دست، درویش و مفلس: ما از شمار آدمیانیم تنگ دست / کز معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ (سوزنی: مجمع الفرس: ونگ ).
صدای گریۀ بچه، ونگ ونگ.
۲. تهی دست، درویش و مفلس: ما از شمار آدمیانیم تنگ دست / کز معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ (سوزنی: مجمع الفرس: ونگ ).
صدای گریۀ بچه، ونگ ونگ.
فرهنگ معین
(وَ) (اِ.) (عا.) صدای گریة بچه .
(وَ یا وِ) (ص .) 1 - تهی ، خالی . 2 - تهی دست ، درویش .
(وَ ) (اِ. ) (عا. ) صدای گریة بچه .
(وَ یا وِ ) (ص . ) ۱ - تهی ، خالی . ۲ - تهی دست ، درویش .
(وَ یا وِ ) (ص . ) ۱ - تهی ، خالی . ۲ - تهی دست ، درویش .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
بانگ – آواز
بانگ گاو نر جوان
/vang/ بانگ – آواز & بانگ گاو نر جوان
مترادف و متضاد
تهی، خالی
زشت، کریه
بانگ، زاری، صدا، گریه
تهیدست، سایل، گدا، مفلس
۱. تهیدست، سایل، گدا، مفلس
۲. تهی، خالی
۳. زشت، کریه
۴. بانگ، زاری، صدا، گریه
واژه نامه بختیاریکا
( وَنگ ) ضعیف ومردنی
