معانی کلمه : والمیدن
لغت نامه دهخدا
والمیدن. [ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) دراز کشیدن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به یک سوی بدن مستریح دراز کشیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). واکشیدن. لم دادن. به فراغت خوابیدن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
لم دادن، دراز کشیدن.
مترادف و متضاد
hang out (فعل)
اویختن، سماجت ورزیدن، مسکن کردن، والمیدن
