معانی کلمه : همنشینی
لغت نامه دهخدا
پای درکش ز همنشینی شان
دیده بردوز تا نبینی شان .
- همنشینی کردن ؛ با کسی همنشین و دوست شدن . مجالسه . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
۱. قرین بودن؛ همراه بودن.
۲. مصاحبت؛ همنشستی.
مترادف و متضاد
حشر، خلط، صحبت، مجالست، مصاحبت، معاشرت، همدمی
