معانی کلمه : نیمرو
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نیم رخ، یک طرف صورت، یک سمت چهره: نیم رو خاکین چو بوسم پای تو / بر سر از تو تاج تمکین آورم (خاقانی: ۶۴۴ ).
۲. غذایی که از سرخکردن تخم پرندگان، به ویژه مرغ خانگی در روغن تهیه می شود، به صورتی که سفیدۀ آن ببندد.
۲. غذایی که از سرخکردن تخم پرندگان، به ویژه مرغ خانگی در روغن تهیه می شود، به صورتی که سفیدۀ آن ببندد.
فرهنگ معین
۱ - (ص مر. ) دانة گوهر که یک طرف آن مدور و طرف دیگرش پهن باشد. ۲ - نیم برشته ، تخم مرغِ ~ تخم مرغ سرخ شده در روغن .
دانشنامه عمومی
واژه نامه بختیاریکا
نیم بریزن
