نگونسار شدن. [ ن ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) نگونسار گشتن. نگونسار گردیدن. سرنگون شدن. نگون شدن. فروافتادن. به خاک افتادن. به زمین آمدن. با سر به زمین آمدن. سقوط کردن : یکی نیزه انداخت بر پشت اوی نگونسار شد خنجر از مشت اوی.فردوسی.جهان دیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست.فردوسی.گفتند این تابوت را به بتخانه برید و بتان را بر سر این تابوت نهید، همچنان کردند، بتان نگونسار شدند. ( قصص الانبیاء ص...