نقره خنگ. [ ن ُ رَ/ رِ خ ِ ] ( اِ مرکب ) اسب سفید که رنگ آن مانند سیم روشن باشد. ( غیاث اللغات ) ( از آنندراج ) : وین تاختن شب از پی روزچون از پس نقره خنگ ادهم.ناصرخسرو.چو نقره خنگ برانگیزد و به خصم رسدچه یک زره دار پیش او چه هزار.ابوالفرج رونی.دین فروشی کنی که تا سازی بارگی نقره خنگ و زین زر کند.سنائی.عیسی دو نقره خنگ سپهر است مرکبش ز او هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست.غزنوی.بخت من شبرنگ بوده و ...