نظر کردن. [ ن َ ظَک َ دَ ] ( مص مرکب ) نگاه کردن. نگریستن : چو بشنید میلاد افکنده سربه پیش و نمی کرد بر وی نظر.فردوسی.به باغ سرو سوی قامت تو کرد نظرز چرخ ماه سوی چهره تو کرد نگاه.فرخی.گذری کن به کوی من نظری کن به سوی من بنگرتا به روی من چه رسید از برای تو.خاقانی.ای مرد دوستان چه و از دشمنان چه باک آنجا که حق به عین قبولت کند نظر.خاقانی.نظر کردی سوی قیصر دلارام بزاری گفتی ای سرو گلندام.نظامی.نظر کن...