معانی کلمه : نظاره گر
لغت نامه دهخدا
نظاره گر. [ ن َظْ ظا رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) تماشاچی. تماشاگر :
نظاره گرروح ندیده ست به دیده
چون چهره زیباش به صحرای صور بر. || دیده بان. که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند :
ز دیوارهایش برآورده سر
ستاره چو دستار نظاره گر.
نظاره گرروح ندیده ست به دیده
چون چهره زیباش به صحرای صور بر. || دیده بان. که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند :
ز دیوارهایش برآورده سر
ستاره چو دستار نظاره گر.
دانشنامه عمومی
بیننده
فرهنگ فارسی ساره
بیننده
